نجم الدين ابو الرجاء قمى

101

تاريخ الوزراء ( فارسى )

آمدى . در تكبر از سر خويش بر آسمان دو انگشت مىديد ؛ پنداشتى بر منارى هزار گز است ؛ در زير آن مردم را مور و ملخ‌شكل مىديد . سم شبديز خويش سم خر عيسى ، عليه السلام ، پنداشت كه ترسايان بر آن بوسه دهند . چون حادثهء كمال الدين محمد ( 90 پ ) افتاد ، مردم متفق الكلمة شدند كه كمال ثابت وزير باشد . او را وزارت مىبايست . اما نه به استيلا . اتابك قراسنقر مىخواست كه در اين گرمابه به خلوت رود ، او را برگ شكر و مگس نبود ، از وزارت تفادى نمود . عز الملك خطبهء وزارت كرد ، دانست كه بىكمال ثابت ميسر نشود ، و رجوع با وى كرد . كمال ثابت گفت : تو آلت اين كار دارى ، گفت : آلت من تويى . ميان ايشان اين سخن بر طريق الفت برفت ، اما زهر بود ، محال باشد كه نگزايد . كمال ثابت گفت : تو آلت اين كار دارى ، گفت : آلت من تويى . از تصدر عز الملك انفت مىبود ، ندانست كه بيدق چون فرزين شود ، دوم پادشاه باشد ، مار چون اژدها گشت ، مردم‌خوار گردد . چوب را چون منجنيق كنند ، قلعه ويران كند . عز الملك مقاومت كمال ثابت را نشايست ، اگر او خويشتن را از درگاه بيفگندى ، و ميدان عز الملك خالى بكردى ، و رخ و فيل و فرزين از ( 91 ر ) رقعه طرح كردى ؛ دست هم او را بودى ، فى الجملة .